الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

121

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

شايد مقصودت آن انگشتريست كه خدا مرا با آن از طرف طيب آل محمد حسن بن على عليه - السلام برگزيد آرى جز آن مقصودى نداشتم انگشتر را بيرون آوردم و چون چشمش بر او افتاد پر از اشك شد و آن را بوسيد و نقش آن را خواند كه ( يا الله يا محمد يا على بود ) سپس گفت بچه بيانى شرح بدهم طول زمانى را كه من در پى جلب آن بودم و احاديث مختلف در باره آن ما را بتاخير انداخت تا آنكه گفت اى ابو اسحق به من خبرده از مقصد مهمى كه بعد از حج دارى بجان پدرت مقصدى ندارم جز آنكه محققا به تو اعلام خواهم كرد هر چه خواهى بپرس كه من آن را برايت شرح مىدهم ان شاء الله آيا از اخبار خاندان امام يازدهم آل محمد اطلاعى دارى ؟ به خدا تا اندازهء مطلعم كه پرتو جبهه محمد و موسى دو فرزند حسن بن على عسكرى ( ص ) را ميشناسم و هم اكنون از طرف آنها پيكم كه اخبار آنها را به تو برسانم اگر شرفيابى حضور آنها را دوست دارى و ميخواهى از تبرك بوجود آنها سرمه كشى با من كوچ كن بطائف و بايد بطور محرمانه باشد و كسان تو نفهمند ، ابراهيم گفت با او حركت كرديم بسوى طائف و از ريگستانى بريگستانى گذشتم تا بيك راه بيابانى عبور دادم از دور يك چادر موئين به نظر ما آمد كه بر تل ريگى برپا شده بود و آن سرزمين را درخشان كرده بود و بدرقه من پيشرفت تا اذن دخول برايم طلب كند بر آنها وارد شد و سلام داد و جاى مرا به آنها اعلام كرد و بزرگتر آن دو همان محمد بن الحسن ( ع ) بيرون آمد ، جوانى ساده رو ، درخشان رنگ ، نيكو دندان ، پيوسته ابرو فربه گونه ، كشيده بينى بزرگوار با وقار خوش قامت چون